ای دل انیسی جز غم جز ندانی
عمریست جاوید خرم از آنی
در بود و نابود تردید کن باز
شاید بمانی شاید نمانی
گرد آید آیا در چرخ گردون
عقل کهنسال جسم جوانی ؟
آیینه ی تو دل هست و عقلت
-آیینه گردان ، جاهل نمانی !
ای موج توهین گر آبرویم
-شویی ، نگردم دیوانه آنی -1-
خورشید و باران با هم بسازند
تا زنده گردد رنگین کمانی
رنگین کمان و خورشید و باران
بودند آیا ، بی آسمانی ؟
تو آسمان باش تا چون که خورشید
-نوری بپاشد ، اشکی چکانی
ایام گل هست چون عمر دنیا ...
گفتار کوتاه ، از زیرکانی
-1- امیرالمؤمنین علیهالسلام: "إیاكَ وَ الْغَضبَ فَإنَّ أوَّله جنون وَ آخِرَهُ نَدم"
"ویلاگ اشارات مبهم - سودازده"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط سودازده
|
اگر تو کمی با وقارتر از خانه بیرون می آمدی شاید هیچ صدای
گوش آزاری در چهارشنبه ی آخر سال به گوش نمی رسید شاید هیچ کس سر کوچه سرک نمی
کشید که در صورت گذشتنت از معبر ، ترقه ای زیر پایت بیندازد. نمی دانم شاید جوان
های خودنما خودسوزی نمی کردند شاید پیرمردها و پیرزن ها دلشان از صداهای مهیب نمی
ریخت شاید به جای انواع ترقه ها در دست جوان های شهر ما تسبیحی بود که عطش ذکر
داشت !
آن دختر ، دخترِ دبیرستانی شاید نمی دانست این شاید ها را ،
که وقتی ترقه ای در زیر پایش می افتاد می خندید و می رفت ...
شاید پیرمردی که با فحش دادن می خواست نهی از منکر کند صبح
علی الطلوع جای نون و پنیر نون و ینجه خورده بود !
اشکال ندارد
شایدهای مرا جدی نگیر ، شاید سوژه ی مستند های خودسوزی و دیگر آزاری سال دیگر خود
تو باشی ، تو که تا حادثه برایت اتفاق نیفتد "جز وهم محال پرورت نیست !"
"وبلاگ اشارات
مبهم – سودازده"
برچسبها:
چهارشنبه سوری,
چهارشنبه نحس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط سودازده
|
تقدیر ماست در تب و تاب تو سوختن
در آرزوی لعل مذاب تو سوختن
با هر سماع گیسوی پرپیچ گم شدن
در خانقاه چشم خراب تو سوختن
با وهم مبهمی به تمنای چشمه ای
در آفتاب حسن و سراب تو سوختن
نوشیدنی از آب حیات سکندری
جاوید از عتاب و عذاب تو سوختن
دادم جوانی ام به زکات غمت ولی
گفتی به طعنه حد نصاب تو سوختن
از سوختن به راه تو راضی شوم ولی
باید ز وصل نقش بر آب تو سوختن
ای معنی حضور هزاران بیا که شد
تقدیر باغ غرق غیاب تو سوختن
"وبلاگ اشارات مبهم – سودازده"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط سودازده
|
ستاره چشم هایت ، هلال ابروانت
کلام پر حلاوت رقم زند دهانت
سکوت اوج عشقست بیا و چشم مستت به سوی من بگردان نه در دهان زبانت
ستاره ای و ماهی ولی ز بس عفیفی
منجمان نیابند در آسمان نشانت
تو عشق آفرینی ، تو مادر زمینی
زلال گریه هایم یگانه کودکانت
به روی بال هایم چه زخم ها نشاندی
خطا نرفت تیر نگاه از کمانت
چه سبزهای زردی ، چه فصل های سردی
دوباره می زند سر ز ذهن بدگمانت
بیا و عاشقان را به چشم دل نگه کن
که پر شود از احساس دو روزه ی جهانت
دوباره می پذیرد مرا به یک تبسم
شکاف پر ز رمز شفق شفق لبانت
مرا در این دو راهی چو بی اراده کاهی
کشد به کفر و ایمان شکوه گیسوانت
[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت   توسط سودازده
|
گر بهشت تو جای ماها نیست
ور امیدی به لطف فردا نیست
با تو دوزخ بهشت گون باشد
کنج دوزخ برای من جا نیست ؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت   توسط سودازده
|
انگاره های ساده ی من مثل یک نسیم
پیوسته با سیاهی گیسویت از قدیم
در انتظار بارش باران رحمتت
لب تشنه در سراب هوس دست و پا زدیم
از انتهای مغرب دل های بی قرار
آشفته حال تا حرمت یکسر آمدیم
با رمز چشم مست تو چون آشنا شدیم
مشکل گشای طرح پر ابهام و ابجدیم
بدعت گرای قشر گرا را بگو به طعن
کفر است عشق ما و نجس مثل مرتدیم
اما به اشتباه وضویی گرفته ایم
از روی اتفاق مجاور به معبدیم
خوبی تو چو سرمه به چشمان جلا دهد
ما را ببخش خوبی مطلق اگر بدیم
[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت   توسط سودازده
|
ز چشمم چکد خون دل بر کفت
به فکر دلم باش با معرفت
شبی گر کنی یاد اندوه من
پر از اشک چشمم شود ملحفت
گره خورده عشقت به من در ازل
حدیثم نوشتند در مصحفت
برایت نیابم صفت در لغت
تو خوبی ولی خوب هم شد صفت ؟!
سر گیج من با سماعی شگفت
بنازم به اعجاز دست و دفت
نو تر ! :
بر زبان چه کسی ترنم خواهد شد ،
نام ما
که در بستر بیماری نسیان
زخم بستر گرفته ایم ؟
[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت   توسط سودازده
|
گوشه ای افناده مست و ملتهب
عاشق طرز نگاهت ، فاستجب :
از چه رو راندی مرا از خود به خشم
گشته ام آیا گناهی مرتکب ؟
تا تو راه عشق بنمایی به من
جاده ی قلبم نگردد منشعب
چون حبابی بر فراز چشمه ای
با نفس های تو گردم مضطرب
از نسیم خرمن زلفت چو کاه
گشته ام حیران دشت و منقلب
آنچنان از عشق تو سوداوی ام
کز علاجم عجز دارد علم طب
[وبلاگ اشارات مبهم -سودازده]
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط سودازده
|
من را درون آینه ی خود نگاه کن
دریا دلان جمله جهان غرق آه کن
گیسو چو سایبان به سرم مستدام دار
آغوش ، جای خسته دل بی پناه کن
عمریست عالمان پی تقوا گرفته اند
صورت نما و جهد تمامی تباه کن
مرشد اسیر خمکده ی چشم خویش ساز
با یک اشاره رهبری خانقاه کن
یوسف صفت به عفت ازین راه کج گذر
روی تمام آینه رویان سیاه کن
تشبیه مه به خوبی رویت مزاح بود
از چاه شو برون و سیه روی ماه کن
تندیس بی نظیر جوانی به خنده ای
سودا نشان غمزده را رو به راه کن
[وبلاگ اشارات مبهم- سودازده]
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت   توسط سودازده
|

بیماری چشم تو چو پیداست
اندوه به قدر کوه برجاست
ای جان جهان فدای رویت
این بسترم از سرشک دریاست
نازم به لبان خون فشانت
کز سرخی آن به قلب غوغاست
آن خنده که دل به باد دادست
داریم به زاری از تو درخواست
حاجت به چشیدن سخن نیست
شیرین سخنت بسان حلواست
گر قصه ی عشق ما شود فاش
پر غصه ترین درام دنیاست
آمد به زبان حدیث قدت
سرو از سر احترام برخاست
هر روز قیامت از قیامت
در سینه به پاس عشق برپاست
تا چند روم طواف گل ها
باغ ارم از رخت هویداست
یک شمه شمیم تو دلیل
افزون شدن خماری ماست
مجنون کسی شوم که حسنش
بی شبهه دلیل رشک لیلاست
[وبلاگ اشارات مبهم - سودازده]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت   توسط سودازده
|